فرقی ندارد پشت پنجره آفتاب باشد یا برف.
1 که می شود،
دلت می خواهد انگشت اشاره ات را حبس کنی میان پیچش کاموا.
ببافی بی حساب و کتاب،
یکی زیر یکی رو، یکی زیر یکی رو... .
فرقی ندارد شال گردن یار شود
یا دستکشی برای دستهای کوچک بچه ها.
دستگیره ای شود آویز شده گوشه ی آشپزخانه یا گلی برای سنجاق سر.
دستت به گلوله های کاموا و چشمت به گیرایی رنگهایش گره خورد جانت گرم می شود،
مثل آتش زیربخاری.
برچسب:
نویسنده: آرمان رحیمی